m2rd_pilot

خوشا سوزش به سان پروانه سوختن

خوشا سوختن پروانه وار

که در آن سوزش نور وصالیست که به ادراک شمع ساکن نیست

شمع ساکن و در آرزوی پرواز میسوزد و خاموش میشود

لیک پروانه ز اوج پرواز خودرا بندی عشق میکند و نهایت نورمیشود

(رضا)

+ م.رضا رضایی دقیق ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()   

رهگذر بی همراه........

        هو جوهر الوجود

 
رهگذر همچنان در میانه ميدان در جستجوی یاری و همراهیِ برای سفر حج می گشت ؛
- سلام ای دوست
- سلام ای مرد!
- عازم حجی ای دوست
- عازم حجم ای مرد
- من نیز قصد حج دارم , تنهایم و بی همراه , همراهی ز حجّت نمی خواهی؟
- چه داری؟
- چه باید داشته باشم؟
- مرا ببین , جفتی کفش به پا دارم تامقصد , جفتی هم جهت احتیاط ! جفتی از مقصد تارجعت , جفتی هم  جهت احتیاط ! جفتی جهت همراهم , جفتی هم جهت احتیاط! جفتی جهت خیرات , جفتی هم جهت احتیاط! جفتی جهت .... , جفتی هم جهت احتیاط...!!!
نه! تو نه! با تو نه همراه نمی شودم تو همین اکنون نیز پای برهنه ای ! همراهی با تو را نشاید ؛ نه , نه , تو نه , با تو نه
- تو را به سلامت ای دوست بدرود سفرت به خیر
  سایه به مرد گفت :
- این مرد همراه می خواست ولی همراهی نمی خواست , من تو را همراهم بی دریغ من تو را کفایت می  کنم , پای به پای تو ............
  مرد :
- سلام ای دوست
- سلام ای مرد
- عازم حجی ای دوست ؟
- عازم حجم ای مرد
- من نیز قصد حج دارم تنهایم و بی همراه , همراهی ز حجت نمی خواهی
 آیا تمام فرایض بجا آورده ای ؟ آیا وجه زندگانی خود و خانواده ات در طول سفر و 4 ماه بیش از آن به
 خانواده ات سپرده ای ؟
- من مردی تنهایم کس و کار خانواده ای ندارم نه کسی انتظارم می کشد نه انتظار کسی دارم
- نه! تو نه! با تو نه همراه نمی شوم تو را که فریضه بجا نیاوردی همراهی نمی کنم .
 نه ! نه ! با تو نه!
- تو را به سلامت ای دوست بدرود سفرت به خیر
  سایه به مرد گفت:
- این مرد در پی قضاوت بود نه همراهی. در این پی بود که تأئید کند تا تأئید شود . من کاری به قضاوت به تو ندارم که قضاوت تو با خدای توست من تو را همراهی بی دریغم , من تو را کفایت می کنم . پای به پای تو........
 مرد :
-  سلام ای دوست!
- سلام ای مرد
- عازم حجی ای دوست ؟
- عازم حجم ای مرد
- من نیز قصد حج  دارم تنهایم و بی همراه , همراهی ز حجّت نمی خواهی؟
- چه می دانی
- آنچه معلم گفت , آنچه خوانده ام , آنچه شنیده ام , آنچه دیده ام, بیشتر  نمی دانم , و در سفر فقط  همراهی مردانم .
- نه ! تو نه ! با تو نه همراه نمی شوم! تو نادانی مرا همراهی با تویی را شایسته نیست ! تو جفرنمیدانی , تو علم کواکب نیز نمی دانی تو از آسمان هیچ نمی دانی چگونه در زمین مرا همراهی می توانی ؟؟!
نه! نه! تو نه! یا تو نه!
- تو را به سلامت ای دوست بدرود سفرت به خیر
  سایه به مرد گفت :
 ببین این مرد در سفر زمینی علمی آسمانی از تو طلب میکرد! او را معلمی حاجت بود ز نادانی هایش ,  نه همراه بود , نه همراهی طالب . من تو را کفایتم کاری به دانسته ها و نادانسته هایت ندارم بی دریغ همراهت خواهم بود پای به پایت.........
مرد:
-  سلام ای دوست, سلام ای سالار
- سلام ای مرد
- عازم حجّید ای سالار
- عازم حجیم ای مرد.
- من نیز قصد حج دارم تنهایم و بی همراه , همراهی در کاروانت نمی خواهی؟
- از اطاعت چه می دانی ؟
امر کن تا ببینی
- پای و دست به هم و گردنش را هم به زانوانش ببندید؛
                                                                            حال پیش آی ای مرد
    مرد کمی خزید, کمی هم غلطید , کمی هم با وجب پیش رفت به سنگ کوچکی برخورد و باز ایستاد .
- تو اطاعت نمی دانی , پیش نیامدی در این خط کوتاه ، پس چطور درطول راه حج مطیعم باشی؟
   و سالار کاروانش به راه افتادند و مرد را در میانه میدان رها کردند .
  سایه مرد را گفت:
-  من از تو اطاعت نمی خواهم , ناتوانی را هم پای نافرمانی سیاست نمی کنم من تو را کفایتم , بی دریغ همراهت خواهم بود............
          موشی سپید , سیاه و خاکستری ریسمان را جوید و دست و پای مرد را آزاد کرد .
مرد برخاست و ایستاد و از این همه همراهی بی دریغ سایه مسرور شد و سر از پای ندانسته راهی شد, چونان سرمست قدم از قدم بر می داشتند آن مرد و سایه اش که با هر قدم یکروز راهپیمائی راه می رفتند ...
در راه زنی دید کودکی در بغل , کودک گریه می کرد , آب طلب می کرد, زن نيز گریه می کرد که او را دل نگرانی وغمی و بود: مرگ همسر تشنه و کودک بی پدر تشنه , که بی آبی کودک را نیز طلب می کرد بسان پدر!
مرد ایستاد و زمین را گفت :
- مردمان زپندار  کرمت پای  بر پشتت می گذارند که تو آخرین امید زمین گیرانی
 و ای راه :
 - راهی که همراهی رهرو نکند راه نیست , این مردمان بر توست که قدم می گذارند!
 و قصه بی یار و همراهی خویش به زمین باز گفت ؛
و زمین گریست و چشمه ای جاری شد و کودک و مادر را سیراب کرد .
 سربلند کردند تا مرد را سپاس گویند , مرد سالها بود که از شوق همراهش در راه قدم برداشته بود!!!
در راه کاروانی دید در میانه , متوقف از جور صخره ای فتاده در میان راه , راه بندان .
پیش رفت پای صخره ,
 راه را گفت :
- راه چو پيموده شود راه است راهی که پیموده نشود مقصدی ندارد و هیچ نیست . راهرو راه می طلبد و راه راهرو . پس سزا نیست راهرو را راهبندانی ای راه !!!
و قصه بی یار و همراهی خويش و سایه را به سنگ باز گفت , صخره و سنگ ترکید و خاکی شد، غبار راه  و بر زمین ریخت ,
 مه غبار که فرو نشست کاروانیان پیش آمدند تا مرد را سپاس گویند اما مرد در میان غبار نبود, سالها بود که از شوق همراه در راه قدم گذاشته بود........
به سالار و کاروانش رسید
 سالار کاروانش را گفت :
- شب در پیش است بایستید و سیر کنید که فردا مقصد در پیش است به بیت الله الحرام
 یکی گفت :
- من به سالار نزدیکترم سیر باشید یعنی سیر بخوابید که فردا در طواف خوابتان نبرد و خوایید.
 یکی می گفت :
- من به سالار نزدیکترم سیر باشید یعنی سیر باده بنوشید , که فردا در طواف سرمست باشید و باده نوشید .
 یکی می گفت :
- من به سالار نزدیکترم سیر باشید یعنی سیر بکشید که فردا در طواف خمار نباشید و فور دود کرد .
 یکی می گفت :
- من به سالار نزدیکترم سیر باشید یعنی سیر هم آغوشی کنید که فردا در طواف جذب غیر نباشید و در آغوش گرفت
 دزدی نیز گفت :
- من به سالار نزدیکترم سیر باشید یعنی سیر بدزدید که فردا در طواف خطای دزدی وطراری نکنید و رفت همی دزديد .
مهتر نيز استران را سير ميکرد!!! 
آری مرد کاروانی دید همه به راهی، هر که به راهی، بدون همراهی !!!
 گذشت و رفت ,
 شب شد و مرد هنوز از شوق همراه به راه می دوید سایه را گفت شب است تنهایم مگذار که اکنون مرا همراهی تو حاجت است و سایه گفت تا روز باشد من تو را همراهی می توانم کرد , چو شب شد من باید با سیاهی شب همراه شوم و فقط در دولت آفتاب تو را همراهی توانم کردن, واکنون همپایی مخواه!!!
و مرد باز به راه افتاد, به خانه ای رسید درمحاظات کعبه، بیت المعمور که پریان گردش
می چرخیدند .
ندا آمد:
-  راه به زمین حج گل کعبه است به پای و در آسمان حج دل اله است به جان لیک , حج اله را بازگشت نباشد.
سالار و کاروان در راه جسد مرد بی همراه را یافتند , گفتند :
این است عاقبت راه رفتن  بی همراه! هیچ کس بی همراه به مقصد نرسد , جسد را دفن کردند و گذشتند .
خورشید که بالا آمد سایه مرد را نیافت و در سیاهی شب باقی ماند و گفت :

 

                    مرد همراه نبود همراهی نکرد!!!

+ م.رضا رضایی دقیق ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

باغبان

هو نور اللطیف

روزگاری باغبانی میزیست که کیمییای گلهای باغ بهشت رایافته بود و باغی ساخته بود با گلهای بهشت، هر گلی با رنگیی و بویی متفاوت برای حالی متفاوت.

اما باغ:

او باغ را در برهوت، برهوتی پشت البز کوه و دامنه بیستون کوه ساخته بود،با اشک آب داده بود و با دل گرم کرده بود و با خون رنگ کرده بود.

باز گاهی باد خبر چین بوی باغ بیرون برهوت یموت میبرد وباخود مرغ عشق می آورد به آن باغ که مآوای سیمرغ عنقا و ققنوس هما هدهد بود!

و باغبان نوواردان را کیش میداد که بوی باغ عشق برای مشام معشوق می خواست.

که کلید سرای دادار بدست دل داده برای دلدار است و بس!!نه هرکس یا ناکس که، امانتیست از همان کس.

اما گاهی هم عاشقی خسته دل از جور معشوق، در این باغ میزد و شاخه گلی بهر قهر معشوق قاهر می ستد، بهر شفا در وفا.

تا روزی در بهار باغ خویش گلدستی از تمام گلهای باغ بساخت و با روبانی به بلندای عمر خویش آنرا آراست.

ورفت در پی معشوق مقدور خویش.دید حوری گنگ در سفلای رب به پیش.

پس پیش برد دست گلدست دلدار خویش، داد به تحفه آن چیز از باغ خویش.

حور گرفت آن گل از باغبان و بر دهان برد و خورد همچون بقور از ستور!

اخمی در هم کشید و روبان بصورت باغبان تف کردو گفت:

تحفه ات نه مزه دارد و نه سیر میکند‍‍ !!آشغال هم که دورش پیچانده ای!!

 نیم چرخی زدو پای بالا برد و مدر شد بپای باغبان چون سگان !و گفت:

اینهم نشان تا بشناسمت توی احمق را میان آدمان!،نیم چرخ دیگری هم زدو‍ لگدی ، همچون استوران به آن مرد و گفت:

این هم سزای ابلهان!

پس آن مرد نادم از کشته اش،آرزو کرد:

ای کاش علفزاری چراگه آز را باغبان بودمی، نه مرغزاری تماشاگه راز!

که:

طفلی از سینه ان حور شیر میخورد.

 

+ م.رضا رضایی دقیق ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

پیر استاد نوازنده (خنیاگر)

یا بشیر

و اما عشق!

سالها بود که آن پیر استاد نوازنده نزده بود سازشرا، که، همه حرام می دانستند نوایش را ومعشوق ترک گفته بود عاشقش را که او هم حرام میدانست نوای عشق عاشقش را.

طوری که همه مرده می انگاشتند استاد خراباتی را که در این سالهای فراق حتی نیم ناله ای هم از فراق از خراب آشیانش در نیامد.

تا مگر روزی به تفضلی به مددی، ندای عشقی، از سلطان عشق پرده افتاد از چشم معشوق عشق، که معشوق عاشق شد اما به هفتادی و فرتوتی.

گفت:ببرید! (.........) پس، بردندش به بارگاه (.......) عاشق.در کاخ بگشودند،جوانی بود پای سازی بست نشسته، مست خمار به دیاری خاک نشسته، (.....)

-(.......)

-آن پیر جوان را گفت: تویی؟

-گفت: آری، منم!

-گفت:بزن!!!

-گفت: زان کدام سبب؟ وصل یا فراق؟

-گفت:سبب حلول عشق.

برقی زد نگاه استاد و خاک برگرفت از همه چیز آن خاکستان و دوباره بوستان شد!

جل جلاله!:

((نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد  عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد!))

القصه: او را که تا دیروزها استادی بود و مطربش می انگاشتند،وامروز مطربی بود و استادش می خواندند!!

که، استاد امروز طرب نواز عشق بود:

چشم نرگس به جهان نظر کند،خنده کند   سرو چمان رقص کند طرب کند

-پرسید : از جهنم بزنم یا که بهشت یا هردو تا دگران بسوزند بسازند برقصند؟

-گفت : هردو!

و استاد شعری سرود در وصف سیاهی مو و رعنایی معشوق حاضر! العجب او معشوق را چونین میدید!

پس آن مطرب استاد نواخت،

 نوایی که هیچ کس نشنیده بود و خود سوار بر آن نوآ به پرواز در آمد و رفت! اما حاضرین دیدند که برقی ززمین به آسمان زد ورفت و خاکسترش چون غبار راه حج بر روی حضار نشست و معشوق را دیدند که جوان شده، جوانتر از قبل به سن استادی که رفت، و ساز استاد بود در دست او و او بود که نوای عشق می نواخت!!

گفتند استاد دیوانه بود اینهم دیوانه شده و رفتند!!!! 

 

+ م.رضا رضایی دقیق ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

کودک

بهار عشق.....:

آنگاه که زمین لباس سفید عروسی آسمان پوشیدوآسمان به زمین اندیشید باریدن آغاز شد.................

وآنگاه که زمین میل به وصل آسمان آغاز کرد رویش آغاز شد.......................

واز میوه عشق آندو بهار آغاز شد،اماهنوزعشق خودنمایی آغازنکرده...................

واکنون با تولدعشق..............

آسمان در فراغ زمین نعره سر می دهدومیگرید،زمین لاله و رز و شقایق میرویاند................

پرنده میخواندو گل، شبنم میگرید...

شب بوویاس آه میکشند تا زنبور شهد عشق تریاق کند،عقاب به آسمان پرکشیدتا پاسدار زمین باشد به دوردست.......

ماه خندید،بوف آواز خواند،گرگ رقصید، وزمین از آسمان تصویر ستاره گرفت،...

کودک در آغوش مادر آرام گرفت،پرسید پدر کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ومادر بین زمین و آسمان کدامیک را جایگاه پدر نشان خواهدداد؟!

دوستاره امشب به زمین و آسمان افزون شد...............

واکنون مادر باوجودکودک گرم میشد.....

شهاب ستاره ای از آسمان به زمین افتاد!

در اینگاه الهامی قدوسی آمد که:

سالها تو سنگ بودی دلخراش-آزمون را یک زمانی خاک باش

در بهاران کی شود سر سبز سنگ؟-خاک شو تا گل بر آید رنگ رنگ (مولانا)

 

+ م.رضا رضایی دقیق ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

يک پرسش

بزرگی و بزرگان:

کوه بزرگ است وزيبا، بزرگترينِ عناصر زمينی، راسخ سترگ و استوار، ناظر بر گذر زمان،

به دوست دارانش افق های باز تر هديه ميدهد برای بهتر ديدن، هواي تازه می دهد برای بهتر زيستن،

اما، در تاريکی و سياهی شب در پيچ و خم راه تنهايی،

در يکی از افقهای چشم انداز کوه،

 اين سنگی کوچک است که مرا از آزار سگی ولگردو ديوانه ايمن ميگرداند، سنگی کوچک، کوچکتر از دست کوچک من کوچک!

و کوه همچنان نظاره گر است.......................

بار الاها تو چند بار ناظر اين داستان بودی؟؟؟!!!!!

>>>دست بر دامان هر کس که زديم رسوا بود

                                            کوه با آن عظمت پشت سرش صحرا بود!!<<<

 

+ م.رضا رضایی دقیق ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

سخن سرآغاز

به نام ايزدنيکوسرشت
که آدمی را از وجود خويش سرشت
به او داد انديشهء فرهوهشت
تا خرد رهنموتش کناد اندربهشت
عشق آموختش و عقل ورآی
تا وصل خدای باشد بشررا ماوآی
خوب باسلام به بازبينان دلپسند، از اينگاه آغاز همسخنی با سروران را نمودار کردم
+ م.رضا رضایی دقیق ; ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()